|
سرزده وارد مشو میکده حمام نیست
|
ميدانم كه موهاي پريشان رقيه كافيست تا زمين و زمان را در هم بدوزي
به ثانيه ها بگو محمل بربندند،منزلگاه شبت بسيار غم بار است خصوصا كه خورشيد
خسته ما خواب ندارد
خدا نكند كه روزي قامت راست نكني،ترسم كه شمس طالعت از فرط غم چشم برچهره
جهانيان دگر باز نكند
شنيده ام قسم خورده اي ازنامردماني كه روزي ازآنها كوچ كرده اي انتقام خواهي
گرفت،منتظر آن روزم
شنيده ام شير خدا،حيدر كرار را دست بسته در كوچه ديده اي كه چه گذشته!!!!!
شنيده ام چگونه دست بر سر کوبیدن مقداد و مشت بر مشت کوفتن عمار را ديده اي
شنيده ام برديوار سركوفتن سلمان را درتشريع شبانه ديده اي
چه بگويم كه شنيده ام ديده اي تشت پراز خون را
فرياد العطش كودكان را شنيده اي
كربلا را......................
((((ميدانم كه موهاي پريشان رقيه كافيست تا زمين و زمان را در هم بدوزي))))
و ميدانم كه صبوري
(((شايد مادرت نرجس خاتون گفته است صبور باش پسرم،صبور باش)))
(((آقا جان تو هم به من ميگويي صبور باش در حالي كه)))
نامردان اين زمانه ميگويند ميخ افسانه است !!!!!!
در و ديوار خيال است!!!!!!
گويي تا به حال صداي سيلي را نشنيده اند
گويي تاريكي و خواب،تمام زندگيشان است
به گمانشان نور،تنها در داستان هاي زيباي مادر بزرگ ميدرخشيد
مولاي من مهدي جان صبر كافيست بيا
بيا تا جوري بغضم را بشكنم تا بغض تمام عالميان شكسته شود و در آن هنگامه
صبح سفيد ديدارت را بر روي تمام سياهي جهان پهن كنم